تبليغاتX
ٍٍٍساقی تنها .

ٍٍٍساقی تنها


Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

خودکوشی بهشت است


وقتی زندگی جهنم باشه


خداحافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:47 توسط jesus |


                              یه ۵ ماهه دیگه هم گذشت


بوسه هاي باران،
بر غربت آواز برگ هاي پياده رو مي نشيند.
سايه ام را به ديوار مي اويزم.
هواي رفتن به حوالي قديم را دارم.
دوباره مي ايم
به دهليز بي رنگ تنهايي ام.
صداي ثانيه هاي دزديده مي آيد
باران،
هنوز پنجره را هاشور مي زند.


 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:33 توسط jesus |


یک ۴ ماه دیگه ام گذشت

 

باز يکي  با غصه هاش داره اواز ميخونه
وقتي غم تو دل باشه ديگه مردن اسونه
قامتش خم شده از کوله ي سياه غم
چي ميخواد تو روزگار
جز خدا کي ميدونه 
کيه اين مرده غريب
مثه من پريشونه
ميدونه همين شبو
توي دنيا مهمونه
باز يکي با بند غم خودشو دار ميزنه
پشت خونه ي دلش غم داره در ميزنه
ميدونه تو زندگيش ديگه خط اخره
رو سرش جغد اجل داره پر پر ميزنه

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:7 توسط jesus |


 

 (بلاخره بعد 4 ماه برگشتم به شهره خودمون خدا شکرت)

 

 


يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

 

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. اخه ميدوني من اينجا

 

خيلي تنهام....

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

 

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ مزاحمي

 

نباشه. وقتي همه چيز حل شد

 

تو هم بيا اونجا. اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

 

يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. اخه ميدوني من

 

اينجا خيلي تنهام....

 

براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: اره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي

 

تنهام....

 

يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم.

 

اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

 

براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: اره ميدونم .فکر خوبيه . منم خيلي

 

تنهام....

 

حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون

 

خوشحالم ميکنه اينه که هنوز

 

 نميدونه که من خيلي خيلي تنهام

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:21 توسط jesus |


سلام به همه ی دوستای گل وبلاگ نویس

نویسنده ی این وبلاگ راهی سربازی شده و از من خواسته تا پست آخرشو آپ کنم

پس همه براش آرزوی موفقیت می کنیم تا سلامت بر گرده و خودش پستشو آپ کنه

 

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر

                         روی شیشمون نوشتم  می مونم به پات مسافر



اتظارت را دراین شبهای یلدا می کشم                   در سکوت  چشم تو تصویر فردا می کشم

یک قناری در قفس یک آرزوی نا تمام                     لحظه های عاشقی را با تو زیبا می کشم

فصل در فصل نگاهت می نشانم عشق را             این زمستان دلم را با تو تنها می کشم

یک ستاره در حیاط خانه تنها مانده است             یک ترانه ذهن او را تا به رویا میکشم

تا بیایی خاطراتت را به دل می بخشم و               انتظارت را در این شبهای یلدا میکشم

 ((الهام))

IHOP FOR YOU SUCCESS AND HAPINESS IN YOUR LIF

             

                 پایان

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:38 توسط jesus |


عجیب است که اینروزها گیج شده ام و در گیجی راهی به تکامل یافته ام و

در شگفتم چه زیبا به بیراهه ها میرود و تو نیز نیستی

 که با تو بودن عمریست آرزویی پلید گشته و من مانده ام چه کنم بی تو که

 حتی تو را نیز گم کرده و ای کاش نبودم و نبودی که من چه بودم و چه کردم

که دیگر چیزی مرا حتی به نبرد و زندگی نمیخواند و همه چیز آرام شده و آرامشی نیست

و تنها زمانی که از حقیقت فاصله میگرم شاید امیدی هست و میدانم که امیدی نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:56 توسط jesus |


شب كه مي ياد در مي زنه

 تو رو به يادم مي ياره

ياد نگاهِ روشنت

اطلسي هاي پيرهنت

يه روزِ با تو بودنت

لمسِ حريرِ بدنت

يه خال رو كنجِ اون لبت

طعمِ چشايِ پر غمت

با تو نفس كشيدنت

بي تو يعني نبودنت

شب كه مي ياد در مي زنه

تو رو به يادم مي ياره

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:17 توسط jesus |


کاش هيچ کس تنها نبود
کاش ديدنت رويا نبود
گفته بودي مي مانم...
اما رفتي ......
و گفتي: اينجا جا نبود
من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو
ولي گويا بالي نبود!
يک نفر امد صدايم کردو رفت
با صدايش اشنايم کردورفت
پشت پرچين شقايق که رسيد
ناگهان تنها رهايم کرد و رفت ....!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:26 توسط jesus |


 

باز بي تو تا ابد بارانيم در حصار عشق تو زندانيم باز امشب دل

  صدايت ميكند

با تب عشق آشنايت ميكند

باز امشب كوچه پر از ياس شد آسمان دل پر از احساس شد باز چشمانم

به راهت مانده است

بي تو مي دانم كه قلبم مرده است

 باز لبهايم غزل خوانت شده عاشق پيدا و پنهانت شده

باز بي تو تا ابد بارانيم در حصار عشق تو زندانيم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:5 توسط jesus |


گفتم نرو ، تنهايم نذار ، من حسرت کشيدن و دوری تو را نمی تونم فراموش کنم . من

 بدون تو هیچم ، برای تو زنده ام ، بدون تو زندگی برام مرگه

مگه جز این بود که گفتم دوستت دارم و تمام زیبایی های دنیا را در دو چشم تو نظاره

می کنم ولی تو می خوایی با رفتنت با سفر و دوری منو فراموش کنی به همین خاطره که

درون سينه ام آهی سردو رخی پژمرده دارم . نمی دونم عاشقم ، مستم ، چی هستم ؟

فقط اینو می دونم که دلی پر درد دارم . و دوری تو را نمی تونم تحمل کنم آخه تو تمومه

زندگی منی تو عمرمی تو جونمی تو خود منی

می خوام واسه از دست دادنت اشک بریزم ولی دیگه اشکی ندارم آخه تمومه اشکامو

واسه بدست آوردنت ریختم

می گی برمي گردم و من نمی گويم تو دروغ می گی ولی من به روزگار اعتماد ندارم .

برو ، برو خدا پشتو پناهت ولی بدون که یکی همیشه چشم به راهته ، عاشقته ، دوستت

داره و اون لحظه ای که فراموشش کنی بدون که دیگه نمی تونه زندگی را ادامه بده !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:34 توسط jesus |


 

مي خواهم از نردبان اسمان بالا روم

مي خواهم به اوج برسم

قلبم را در بازار عشق به وديعه بگذارم ، مي خواهم تنها ترين ستاره را از ان خود كنم !

مي داني چرا چون خود تنهايم

مي دانم چه عذابي است اين درد !

مي دانم نو مونس شبهاي بي ستاره ام خواهي بود .

تو تك ستاره اسمانم خواهي شد

و همه وجودم ديدگاني خواهند شد كه تو را مي نگرد …

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 2:18 توسط jesus |


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...

 

گاهي يک خداحافظي , آنقدر تلخ است
که شيريني صدها سلام هم
تلخي آن را از خاطرت نخواهد زدود!

تو را به دادگاه خواهند کشيد.شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 23:45 توسط jesus |


صدای سکوتت رو میخونم

صدای آرزوتو میشنوم

میل تو میبینم

سردوساکتی

دیگه دلت با من نیست

تو تصورت تصویر من نیست

میدونم

حس میکنم

راست میگن آدما زود از هم سیر میشن.

"چه زود منو میرونی از خودت"

برو خدا به همرات

برو خدا نگهدار.

اشکامو بدرقه ی راهت میکنم تا شاید یه روز برگردی.

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 12:38 توسط jesus |


سکوت   تمام حرف هایم نیست

تنها سپری که من را در خود حصارکرده

زبانم یارای تعریف تو را ندارد

نمی دانم ورق بزنم کلماتم را ؟

سرمای دستانم مجال لمس تو را ندارد

مرا در آغوش بگیر

با من از من سخن بگوی

زبانم را بگشا

و لبانم را از عشق بفشار

تا تعریف کنم

نگاه معصومانه ی مرغ عشق را

در قفس  ..........

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:40 توسط jesus |


صداي عشق مي آيد صدايش هم چنان نزديك است

ولي افسوس و صد افسوس كه رنج عشق نزديك است

صداي مهر مي آيد صدايش گرم و پر مهر است

ولي اين شور بي پايان به نا گه دور مي آيد

صداي قلب تو در من صداي عشق من در تو

اميد وصل بي پايان در اين بيغوله مي آيد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:35 توسط jesus |




Design by : Night Skin